Total Pageviews

Sunday, October 12, 2014

Blah

A bunch of pretty decent writings and quotes, my treasure box of about 5-6 years ago went to hell when they shut down that yahoo360 website...it was all pixels anyways but I would've appreciated the courtesy of being asked before they destroyed my journal...virtual or otherwise, it was still a journal..and it was precious because that's how I discovered D and connected and bonded with G and a few others..very few others with whom I formed really deep relationships..nothing like the crap I'm on right now that's all about quantity and has zilch quality. I had a piece in there I had written when someone I had given a disproportionate amount of significance to lost interest. an insignificant other so to speak. I am, as you might know, in the sadistic habit of appointing an unworthy candidate from time to time to shower with attention and energy, to gut myself over and take an eternity to stuff my hollowed shell with enough crap so I don't look like a taxidermy(ed) version of myself after. What pleasure and pain I gain from this perverse ritual is I guess enough to keep me going through it, all over again repeatedly. What I started saying a few sentences back is that I had written this piece, and at some point I had described feeling like a patient prepped for surgery lying on the table exposed while the surgeon changed their mind. I am butchering the writing but this was pretty much the gist of what I felt. I don't think there is a level of fragility beyond  being in that backless hospital robe on the cold table and tools unless there is the comforting hands of a doctor looking for where it hurts in you. be You the patient or an unattractive stripper , when you take it all off it hurts if there is no one to look, no one to touch you looking for signs of cancer.

Sunday, September 28, 2014

علی جون


گفت نغمه دیدی خر شدم؟ یعنی‌ چی‌ علی‌ جون؟ مثل پینوکیو تواون قطاره که هی‌ بهشون خوش گذشت تا خر شدن...انقدر خوشگذرونی کردم تا خر شدم. باید یه فکرِ اساسی‌ کنم...

فکرِ اساسیشو کرده و میره، با اون عکس پیریاش و اسباب بازیاش...من میمونم تو کف همه کارایی که علی‌ تو یه آخرِ هفتش میگنجونه و تو یک سالِ من جا نمی‌شن...

اینجوری شد که ۵ سال پیش یه روز گلنار گفت یه دوستی‌ دارم علی‌ مونتریاله شمارش اینه بهش زنگ بزن...اون روز علی‌ پشتِ  تلفن بعد از حال و احوال لیستِ برنامه‌هایِ هیجان انگیزِ کّلِ روزشو برام شمرده گفت و اینکه می‌تونم بپیوندم. انقدر متنوع و گسترده بود که کلا و تا همین الانش جلوش کم میارم.
، از همون اول من بدو علی‌ بدو..
ولی این علی‌ اونی‌ نیست که دستِ من و گرفت با کّلِ مونترال آشنام کرد، که توهر اسباب کشیم با اینکه نصف من بود اومد و با کمرِ نصفه برگشت، که از این ورِ خطِ نارنجی تا اون سرش میومد برام آب پرتغال و قرصِ سرما خوردگی بیاره...که کیلیدِ  خونه ا‌ش رو میداد به این و اون که بی‌ جا نمونن خودش آواره‌ میشد..اونی‌ که برام تولد میگرفت تو اون خونش که دره دستشوییش یه پرده بود...علی‌ مثل بقیه ما یه روز بزرگ شد، موهاش بیشتر و بیشتر ریخت و پاشو زد زمین و تصمیم گرفت یه علی‌ یه دیگه بشه. ولی‌ اسباب بازیاش و نگه داشت با اون خلقِ عجیب هم گُه هم مثبتش، با موزیکِ الکترونیکش ، با مهمونیا و مهمون نوازیاش، با اومدن زیرِ گوشت گفتنش که "خواستی‌ بری جوِ رفتن نده، یواشکی از خودم خدافظی‌ کن برو"، با ماساژ‌ها و قلنج شکونداناش...
با نغمه خانِ میر پنج صدام کردناش...
با به آدما رسیدگی کردناش
وقتی‌ شنیدم داره میره ژاپن زدم زیرِ گریه...واقعیتش اینه که من تو این علی‌ دنبال اون علی‌ می‌گردم و دلم براش حتی هنوز که نرفته تنگ می‌شه... چون شاید اگه بمونه بتونم بگردم پیداش کنم باز. 
 چون ارزش و احترامی که برام قاَئله از کمتر پسری دیدم
 چون کسیو نمیشناسم که انقدر قشنگ بلد باشه زندگی کنه
واقعیتش اینه که بعضی‌ آدمارو باید نوشت، که بعدش بشه یادشون گرفت و تعریفشون کرد


Thursday, September 25, 2014

Infinite

I was never good at being 7 , nor 9 , i didn't rebel at 13 and only withdrew at 16, didn't fit in with the 19s or 21s for that matter.. Watched the rest of the 20s pass me by in a rush though discretely. But now and today i finally fit right into my years... This here is as woman as i've ever been...
Infinite estrogen infinite blood infinite pain infinite moods infinite orgasms infinite tenderness infinite tears infinite worries infinite fears infinite embraces infinite pleasures infinite scars infinite scents infinite bodies infinite sex infinite mistakes infinite no's infinite yeses infinite traces...

Sunday, September 14, 2014

Octopus

 I check in and out a hundred times a conversation. It's not you, it's me. And I do worry about getting caught, that covers a small percentage of the checkouts actually. Don't think it's an attention span thing as much as it is a weightlessness of mind in space. Truer even is that my mind is like an octopus; covered in tentacles... If you swim close enough there is no getting rid of you. So you shouldn't really underestimate my inability in letting you go...I worry about that too, cause the weight of the people and things hanging from my arms, from my tentacles, weighs me down. Cause people swim my way all the time, and they swim too close and I can't help my form. Sometimes I like to touch them and swallow them and keep them inside and not everybody understands that. Sometimes I need to let go and can't so badly that I end up cutting off an arm and letting them leave with it...

Tuesday, September 02, 2014

پاره ی تنم

دیشب که تب امانمو بریده بود و خواب به دادم نمیرسید یادِ خاکشیر و بارهنگ درست کردنایِ تو افتادم و کم درد داشتم وحشیانه دلتنگیمو گریه کردم، من که از اسرارِ طبابتِ تو سر در نیاوردم، با یک کاسه عسل راه میفتادی میگفتی‌ "بده دلتو ورچینم" یعنی‌ عسل بمالی رو دلم و با دست روش بکشی تا خوب شم یا اون قرصا که نمیدونم از له‌ کردنِ چند صد گیاهِ مختلف قد و شکل و رنگِ یه حب تریاک در میاوردی و میگفتی‌ که برایِ سر درد معجزه می‌کنه..به رویِ خودت هم نمیاوردی که میگرن‌هایِ مامان نقضت میکرد و باز میکوبیدی و ورز میدادی و گرد میکردی و میبخشیدی به این و اون. دیشب از غصه که داشتم می‌ترکیدم فکر کردم نیستی‌ که تیک پاره هام رو جم کنی‌ نگه داری برای روزِ مبادا..که یه روز از بقلِ اتاقت رد شم ببینم می کنیشون تو یه بالش همراهِ جورابای در رفتهٔ مامان که هدر نریم. تیک پارهایِ من بشن نرمیِ زیرِ سر مهمون...حقِ تورو که خوردن رفت، از اون بچه شیر خوره ای که ازت دزدیدن تا جفت طلاق‌هات ولی‌ تو غصه یِ همهٔ دخترایِ بی‌ شوهرِ شهر رو میخوردی و یادت نمیو‌مد سرِ خودت چه بلاها اوردن. بگذریم، من هنوز توانِ از تو نوشتن رو ندارم، هنوز هر بار یادت می‌افتم نفسم از گریه بند میاد و تنها چیزی که یه طورِ مریضی تسکینم میده آسودگیِ خاطر از این حقیقته که تو دوبار نمی‌‌میری. 

Thursday, June 19, 2014

Detox

the room is spinning, people fade in and fade out, i'm not there..I left an hour ago, I left before some guy sat next to me and hissed "take off your shoes" my stomach churns...I take off my shoes...i put them back on...I leave..I'm still there. I lie down on the couch, the men are talking, the pubescent grown men, about women and girls and getting them and fucking them and fucking more and getting more, from every colour and every size. like stray cats boasting over how many mice they can catch, they bond over their bloated definitions of manhood. my stomach churns, I roll over and throw you up.